هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

آقای ایوبی رفت پیش همسرش
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩  

بعد از مستر ساعتی، اصلا فکر نمیکردم اینطوری دوباره بخوام اینجا بنویسم، اما امروز وبلاگ بهمن رو که دیدم خشکم زد....

بچه های راهنمایی علامه حلی پیرمردی رو به یاد میاورند که سختگیر و در عین حال مهربان بود، دل نازک بود، زود هم جوش می آورد، اما زود مهربانیش بر میگشت، اون موقع خیلی از بچه ها با این اخلاق جور نمی شدند، اما بعد از یک سال دیگه همه به اون عادت کرده بودند. موقع خواندن انشا که می شد، تنها زمانی بود که هر کس دوست داشت زودتر بره و کارش رو بخونه، برای ما بچه سال اولی ها اقای ایوبی یه معلم دیگه بود. یادمه همیشه دوست داشتیم باهاش دست بدیم، از بس ما رو مردونه تحویل می گرفت، بعدشم بوی عطری که می زد تا یک ساعت به دست آدم می موند. یکی از خوش تیپ ترین معلمهامون بود.

آقای ایوبی

یادمه سال دوم راهنمایی بودیم که دیدیم یک چند وقتی اقای ایوبی مثل همیشه نیست، نمی فهمیدیم چرا، ولی می فهمیدیم که سرحال نیست. یک روز زنگ تفریح دیدم که با عجله از مدرسه رفت بیرون. هفته دیگه توی مسجد نزدیک مدرسه دیدیم که اقای ایوبی قدش خم شده، لباس سیاه پوشیده، و از همه مهمتر اینکه عصا گرفته بود دستش.... همسرش براش همه زندگیش بود.... از بعد از اون روز اقای ایوبی اقای ایوبی سابق نبود، یادم هست یک بار برای درس انشا داستانی درباره معلمی نوشتم که به همراه همسرش به روستایی سرد تبعید شده بود و بعد از مرگ همسرش دیگه اون معلم قدیمی نبود ... نمی دونم چی شد اون زمان این داستان رو نوشتم، فقط یادمه بهم نمره نداد.... چشماش پراشک شده بود... قشنگ یادمه... نمره نداد بهم، هفته بعد اخر کلاس بهم گفت وایسم کارم داره، ترسیده بودم... رقتی بچه ها رفتند، دست کرد توی کیفش کتاب سو و شون سیمین رو در آورد، گفت اون هفته نمرت رو ندادم، این نمره اون انشات هست... هر وقت این کتاب رو خوندی یاد اون معلمی می افتی که بعد از رفتن همسرش دیگه نمی تونه درس بده.... سال بعد آقای ایوبی دیگه مدرسه ما نیومد، دبیرستان که رفتم پیگیر کتاباش شدم، چند بار بعد از اون سالها دیدمش، چند بار ازش داستانهای جدید خوندم که داستان همون مرد نویسنده رو بازگو می کردند که همسرش رفته و اون هم منتظره تا نوبتش بشه بره پیشش....

رمان نویس پیر داستان ما...

باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد

چرا که اگر به گاه آمده باشی

دربان به انتظار توست

و اگر ناگاه

به در کوفتنت را پاسخی نمی آید

اقای ایوبی عزیز بلاخره در برای تو هم باز شد... این دفعه نوبت تو بود... می دانم که همسر از دست داده ات را دوباره یافته ای... خوشحالی... ولی بغض گلوی مرا ول نمی کند...


 
مستر ساعتی
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  

آقای ساعتی یکی از قدیمی ترین معلمهای علامه حلی هست. به جرات می تونم بگم که یکی از محبوبترینها هم هست، با کلی شعر و اصطلاحات مخصوص خودش. توی کتاب زبان یه شخصیت معروف داشت برای خودش به اسم علی علوی و خیلی چیزها رو برای ما با اون توضیح میداد. بازی کردنش با اسامی هم خیلی برای ما جالب بود. ابراهیم، آبراهام... مایکل، میشائیل، میخوائیل، میکائیل و ....

عکسی که بهمن ازآقای ساعتی تو وبلاگش گذاشته

سه روز مونده بود به اومدنم رفتم بیمارستان اراد، اونجا بستری بود، بچه ها خیلی اومده بودن، یکی دو تا از بچه ها با بچه هاشون اومده بودن تا اقای ساعتی رو به بچه هاشون معرفی کنند. مثل همیشه بود، اما یه بغضی داشت، آخرش که همه رفته بودند، بهش گفتم ما منتظرتون می مونیم مرخص بشید بیایید سرکلاس دوباره اذیتتون کنیم بازهم شما جز خنده چیزی تحویل ما ندید، بغضش باز شد که امسال می تونه کلاساش رو خودش بیاد یا نه. این مرد نازنین اونجا هم فکر شاگرداش بود. دلم خیلی گرفته، یاد اون روز که می افتم... راستشم اون چیزی که ما از پرونده اش اون موقع فهمیدیم اند استیج بودن بیماریش بود و پزشکش هم حرفی اضافه بر این نداشت. این عکس رو هم بچه تو فیس بوک گذاشته بودند

آقای ساعتی

شنیدم که توی بیمارستان پارسیان توی کما هست... نمی دونم، گاهی میشه به معجزه امیدوار بود، ولی گاهی هم فکر می کنم شفا گرفتن زجر نکشیدن هم هست، امیدوارم در هر حالی که هست آرامش داشته باشه، درد نکشه... اگر اهل دعا هستید براش دعا کنید


 
آقای هاشمی دروغگو دروغگوست، چه چپی باشد چه راستی! فرق تو با احمدی نژاد در چیست؟
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱  

این روزها در بالاترین فیلمی از سخنرانی محسن هاشمی مدیرعامل شرکت مترو در همایش مهندسی طرح خط 7 متروی تهران به اشتراک گذاشته شده بود که خیلی مورد توجه قرار گرفت. راستش من نسبت به شخص محسن هاشمی احساس خاصی ندارم، نه منفی و نه مثبت. از نوع برخورد با خانواده ایشان و شخص ایشان هم ناراحت شدم، چون میدانم الان توی مترو تهران با چه مشکلاتی دارند کارشان را به پیش می برند. ولی نکته ای که بسیار مورد توجه قرار گرفت این ادعا بود که خود احمدی نژاد رئیس ستاد انتخاباتی هاشمی رفسنجانی در انتخابات مجلس ششم بوده است. با بقیه ادعاهای ایشان کاری ندارم، اما می خواهم یک چیز را یادآوری کنم، آن هم این است که هر آدمی در هر طرف ماجرا و با هر درجه از اعتبار و دانش وقتی دروغ می گوید درغگو است. نمی دانم ایشان چرا یک همچنین ادعایی را مطرح کرده اند ولی تا آنجایی که من به خاطر دارم، و البته صفحه ویکی پدیای احمدی نژاد هم آنرا تایید می کند، خود احمدی نژاد در انتخابات مجلس ششم کاندیدا بوده است و مسلما نمی توانسته رئیس ستاد انتخاباتی شخص دیگری باشد. در آن انتخابات ایشان در تهران 68 شد یعنی بعد از قصه گوی ظهرهای جمعه آقای محمدرضا سرشار که 67 شده بود.

البته خاطر نشان می کنم که نام احمدی‌نژاد در فهرست 30‌نفره موسوم به ائتلاف خط امام و رهبری کنار نام‌های هاشمی رفسنجانی، محمد جواد لاریجانی، حداد عادل و الهام بوده است ولی ایشان خودش کاندیدا بوده است.

نکته آخر اینکه، یاد همه مان باشد آنچه که این چند ماه این جریان را بوجود آورده است نفرت از دروغگویی و کم فهم دانستن عامه مردم است، چیزی که سیاستمدارن ما باید بفهمند که دیگر جواب نمی دهد. مردم ما شیفته دانستن هستند و نگاه بالا به پایین و عوام نگاه کردن آنها از سوی هر شخصی باشد از سوی آنها مطرود است. اقایان که آنجا نشسته اید از اینگونه نگریستن به مردم دست بردارید. اگر خودتان تلاشی در جهت افزایش دانش این مردم نمیکنید، اگر ارتقا دانش عمومی در این مملکت برایتان پشیزی اهمیت ندارد، پس انهایی را این کار را می کنند پس نزنید. لطفا مردم را حمق فرض نکنید.


 
اعدام نوجوانان بزهکار در ایران (قانون باید اصلاح شود یا منش رفتاری شهروندان؟)
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥  

هفته گذشته متاسفانه شاهد اعدام بهنود شجاعی بودیم، متاسفانه از این بابت که بهنود در هنگام ارتکاب قتل نوجوان بوده و درک درستی از قانون و نتیجه کار خود نداشته است. از لحاظ روانشناختی هم بسیاری از عکس العملها در طی دروان نوجوانی خودانگیخته و غیرقابل کنترل توسط فرد به حساب می آید و فرد نوجوان در این موارد بازخواست نمی شود. اما مساله ای در این میان باقی است.

داشتم فراخوانی در مورد پیشگیری از اعدام جوان دیگری بنام صفر انگوتی را می خواندم که در ان به شرح ماجرا اندکی اشاره شده بود. نکته ای که در طی این چند روز خیلی ذهنم را مشغول کرده بود دوباره مشغولم کرد. واقعا چرا؟ نگاهی به بنیان ارتکاب این چنین قتلهایی بیاندازیم برایمان بد نیست. در هر دو مورد قتل موارد ناموسی و در میان آمدن بحث غیرت عامل برانگیزاننده هستند. در مورد بهنود ادعای اینکه احسان (مقتول) به مادر مرحومه او ناسزا گفته است و باعث برانگیختن او شده است و در مورد صفر عشق سالهای نوجوانی و دوست دختری که در آرزوی ازدواج با او بوده و شخص دیگری را در حال خواستگاری او دیده است. بیاییم با خودمان روراست باشیم. کدامیک از ما یا دیگرانی که اکنون داعیه بیگناهی این دو نفر را بر سر دار کرده اند نشده است که با چنین مواردی برخورد داشته باشند؟ در جامعه ای که به شدت از لحاظ اخلاقی قبول داریم که بیمار است و رو به سقوط پیش می رود چه کسی می تواند ادعا کند که فحش ناموسی نشنیده است و یا اینکه دوست دخترش را با کسی دیگر ندیده است؟ کدامیک از شماهایی که این چنین مطلب می نویسید دست به چاقو و چماق در این لحظات برده اید؟ اگر نبرده اید می ترسیدید و یا سد دیگری جلوی شما را گرفته بود؟

راستش در چند مصاحبه ای که از بهنود پیدا کردم دیدم که بیان کرده بود که قصد کشتن احسان را نداشته و یا اینکه باورش نمی شده که واقعا ممکن است احسان با ضربه چاقوی او بمیرد. در حقیقت کسی که چاقو به دست می گیرد حتما میداند که چاقو وسیله ای برای مضروب کردن است که در موارد متعددی منجر به مرگ می شود. انچیزی که بهنود نمی دانسته این بوده که مجازات کشتن کشته شدن است. این فکری است که خیلی از ما در آن مشترک هستیم، یعنی مرگ هست ولی برای همسایه، سراغ ما که نمی آید. و به همین دلیل بهنود فکر نمی کرد که اگر کسی کشته شود چه سرنوشتی در انتظار اوست.

همیشه در بحث اصلاح اجتماعی به نقش اصلاح منش در بطن جامعه بیشتر از قانون معتقد بوده ام، اما در مواجهه با این موارد می بینم که دچار اشتباه بوده ام، اصلاح منش گاهی نیازمند مقدماتی است، و حرکت یکسویه از این بابت محکوم به شکست خواهد بود. شاید نیازمند این باشیم که برای نسلهای جامعه معنای قانون را دوباره تعریف کنیم و در عین حال نیازمند این باشیم که برای قانون جامعه مان نیز تفاوت نسلهایمان را بازتعریف کنیم.


 
این روزها
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧  

سلام،

دو روزی رفته بودم این کشور همسایه (هنوز قضیه مرز بندی کشورها اینجا برام جا نیافتاده دیگه!!!) برای یک دوره فشرده آماری. واقعیت قضیه اینه که یکی از ده دلیلی که برای انتخاب دانشگاه توی اروپا و ترجیح اون به دانشگاه مونترال کانادا داشتم وجود همچنین دوره های آموزشی توی اروپاست که با هزینه بسیار کمی می تونی بدون دردسر ویزا بری و ازشون استفاده کنی. این گروهی هم که توی کشور همسایه این دوره رو مهیا کرده بودند واقعا کم نگذاشته بودند، و از لحاظ هتل محل اقامت و پذیرایی و برنامه ریزی خیلی خوب عمل کرده بودند (حتی نهار و شام هم دقیقا سر ساعت شروع به سرو شدن می کردند و این برای من که توی تمام کنگره های شبه بین المللی توی ایران لااقل نیم ساعت و گاهی تا 4 ساعت تاخیر رو دیده بودم خیلی جالب بود-تعداد شرکت کننده ها توی دو تا دوره که یکی پایه بود و یکی پیشرفته به 70 نفر می رسید). هتل هم جای بسیار ساکت و زیبا و البته زیبا و  برای کنگره و ... بسیار مجهز بود. کلا قضیه اینکه کیف کردیم جای همه محققین عالم در کنار ما خالی بود. رفت و برگشت رو هم که با ماشین دوستان رفتیم و برگشتیم.

محتوای خود دوره برای من چیز جدیدی نداشت ولی یک سری از مطالب پایه ای اماری رو که خیلی برام مورد استفاده بود باز کرد و از این بابت برای کارهای ایندم بسیار به دردم می خوره.

دوستان خوبی هم از بچه های دانشگاههای آلمان و هلند پیدا کردم ولی خوب دوستانی که توی ایران دارم همیشه یه چیز دیگه هستند و هیچ چیز باعث نمیشه احساس دور بودن ازشون برام راحت باشه.

راستی شنیدم باراک اوباما برنده جایزه نوبل صلح شده، نمیدونم واقعاً منطق این انتخاب چی بوده، ولی همیشه اعتقاد داشتم که نحوه انتخاب برنده جایزه صلح نوبل بقیه جوایز نوبل رو زیر سوال می بره. این یارو به دالایی لاما می گه من چون قراره برم چین واسه همینم نمی تونم ملاقاتت کنم، حال این چه جور صلحی هست خدا می دونه. حالا چیزی که بیشتر مشخص هست اینه که جنبش سبز باید خودش راه خودش رو بشناسه. رهبرای این جریان- موسوی و کروبی و خاتمی- باید بیشتر هواسشون به این تبلیغات باشه، چون هر حرکت بعدی اقای اوباما و کنار اومدنش با احمدی نژاد نشانه ای از صلح طلبی ایشون به حساب خواهد آمد.

از ما گفتن بود... نگید نگفتی


 
کاشانی، جانشین انصاری فرد در پرسپولیس شد
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱  

مدیریت همان سبک مدیریتی است. من نمی دانم واسه چی دیگه مدیر عوض می کنه این آقا. سعیدلو رو جای علی آبادی میذاره، نجار رو جای محصولی، محصولی رو می خواد جای مصری بذاره. آقا این چه نوع مدیریتی هست آخه؟ کابینه می خواد واسه چی؟ همه رو بریز رو هم بگو بابا دور هم خوشیم. به قول خودت هیئتی قضیه رو حل کنیم دیگه. فقط گاهی جهتا به هم نمی خوره، این یارو قبلی با انصاری خوب بود و با کاشانی خوب نبود، حالا این یکی هوای کاشانی رو داره با انصاری حال نمی کنه. مدیر عامل قبل دربی مربی عوض می کنه هیئت مدیره وتو میکنه. بابا عجب بلبشوییه. اینم دیگه آخرشه. مربی 60 روزه، مدیر عامل یک ساله، حالا هم بخوانید بقیه قضیه رو.


 
آزادی دانشجویان بازداشت شده در جلسه دفتر تحکیم وحدت
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱  

خوشبختانه ظاهرا مهدی عربشاهی به همراه دیگر دوستانش ازاد شده اند ولی تمام دیروز تا شب را تحت بازجویی بوده اند. از علی پیرحسین لو خبری ندارم. امیدوارم او هم به زودی پیش خانواده اش برگردد. متن اصل خبر پایگاه خبری امیرکبیر برای بچه هایی که دسترسی ندارند:

عضای بازداشت شده دفتر تحکیم وحدت، صبح امروز شنبه ازاد شدند.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر، صبح جمعه در پارک جمشیدیه نزدیک به 20 تن از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم و اعضای شورای تهران این اتحادیه در پارک جمشیدیه تهران، توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت و به نقطه نامعلومی منتقل شدند. مهدی عربشاهی، میلاد اسدی ، فرید هاشمی و نسیم سرابندی از جمله اعضای بازداشت شده شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت بودند.

  هم چنین مرتضی سیمیاری از دیگر اعضای شورای مرکزی این تشکل در مصاحبه با دویچه وله ضمن تائید این خبر، این احضارها و بازداشت‌های کوتاه مدت یا طولانی را نشانه‌ای از سردرگمی دولت کنونی در برخورد با اعتراضات مردمی دانست.
 
به گفته ی دانشجویان آزاد شده از زمان بازداشت تا زمان آزادی، دانشجویان تحت بازجوئی قرار داشته اند و بازجوئی ها نیز پیرامون اعتراضات دانشجوئی طی هفته گذشته و نقش دفتر تحکیم در این اعتراضات بوده است.
 
 
علیرغم بازداشت اکثریت دانشجویان طی روز گذشته، دو دانشجوی دانشگاه تهران یعنی عزت تربتی و امین احمدیان آزاد نشده اند و به گفته دانشجویان آزاد شده احتمال انتقال این دو دانشجو به زندان اوین وجود دارد.
 
گفتنی است پیش از این نیز، عزت تربتی دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه تهران در جریان جمله نیروهای انصار به کوی دانشگاه در 24 خرداد ماه بازداشت و پس از دو ماه ازاد شده بود.

 


 
در پاسخ آقای دانشجو (وزیر علوم که تقلب را قبول کرده اند اما نه مسوولیت آنرا)
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸  

ظاهرا وزیر محترم علوم در جایی که بحث تقلب علمی ایشان مطرح شده است ادعا نموده اند که قبول دارند که مقاله مورد بحث تقلبی بوده اما من نمیدانستم و یا نکرده ام و کارهای مقاله را فرد دوم در مقاله که ایشان هم ظاهرا دانشجوی ایشان بوده اند انجام داده اند. به عنوان دانشجوی مقطع دکترا و به عنوان کسی که در تمام مقاطع پیشین بنابر ادعای اساتید جزو دانشجویان خاص دوره های خود بوده ام حق خود می دانم که دو نکته را در اینجا یاد آوری کنم:

-     نکته اول بدعت غلطی است که در ایران وجود داشته، دارد ولی امیدوارم ادامه نداشته باشد. متاسفانه اساتید در مقاطع تحصیلات تکمیلی در ایران به نوعی دانشجویان خود را مورد سواستفاده قرار می دهند و در برابر برخی امتیازها (از جمله حمایت در جذب هیات علمی شدن و کمک به دفاع کردن) و در موارد بدتر در برابر تهدیدها (برای مثال تهدید به جلوگیری از دفاع و ...) دانشجو را مجبور می کنند تا در مقاله ای که تماما زحمت آنرا دانشجو کشیده و کار اصلی را دانشجو انجام داده و مقاله را هم دانشجو نوشته، نام استاد را در اول مقاله قرار دهند. نه تنها بر اساس عرف علمی کنونی دنیا، بلکه  اگر با آموزه های دینی خود هم به این مساله نگاه کنیم استفاده از دسترنج دیگران در تمام متون دینی کاری مذموم بوده است. اما اینکه این نوع برخورد با قضیه در روحیه علمی دانشجو چه تاثیری می گذارد بحثی است که جای بسیار دارد. هرچند که متاسفانه برخی اساتید دادن حق دانشجو را نوعی رو دادن به او می دانند و بر این حساب می کنند که فلانی فردا می خواهد استاد شود و باید گربه دم در حجله بکشیم. حال در مورد وزیر محترم علوم خود بخوان حدیث مفصل را.

-     اما نکته دوم و در اینجا واردتر ادعای ایشان است. آقای دانشجو، در زمان فرستادن یک مقاله برای یک مجله علمی، اگر یکبار هم که شده مقدمات را به طور مفصل مطالعه نمایید، مشاهده خواهید کرد که از فرستنده مقاله تعهد گرفته می شود که مسوولیت درست بودن داده ها، انجام شدن واقعی کار، و ارائه درست نتایج و سایر موارد بر عهده شخصی است که خود را نویسنده مسوول معرفی کرده و تمام بار حقوقی ادعاهای مقاله به وی باز می گردد. در اینجا نه من به عنوان یک محقق ایرانی، بلکه به عنوان کسی که با این مسیر آشناست، 100% شما را مسسوول این اشتباه بزرگ می دانم و مطمئن هستم نه به خاطر بار سیاسی قضیه بلکه به خاطر بار علمی این ماجرا همه کسانی که برای علم و دانشگاه ارزش قایل هستند شما را مسسول این خرابکاری بزرگ می دانند.

در پایان، شاید اشاره به این بد نباشد که همه می دانیم  که مشکل در اینگونه اتفاقات نه یک شخص، نه یک دانشگاه، بلکه در سیستمی است که به افراد اجازه این کار را می دهد. افرادی که شاید خودشان مسوولیت اخلاقی خود را گاهی فراموش می کنند.

 


 
دلتنگی ها
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢  

پایت را از گیت بازرسی که بگذاری آن طرف خیلی چیزها برایت عوض می شوند. نه به خاطر اینکه دیگر داری وارد دنیای آزاد می شوی، نه. به خاطر اینکه تازه آن موقع هست که می فهمی داری جدا می شوی، دور می شوی و از این دور شدن گریزی نیست. میایی و از دیوار شیشه ای به بیرون نگاه می کنی. در یک سو ارابه ایست که بار تو را برای بردن از اینجا می خواهد به دوش بکشد و در سوی دیگر، در دورترها خانواده ات را می بینی که دارن با بی میلی سوار اتومبیل خودشان میشوند. تلفنی که همراهت نیست، توی کیفت را می گردی و یادت می افتد کارت تلفنت هنوز در آن جا مانده! زنگ می زنی به آنور شیشه ها. به آدمهایی که تا الان تمام زندگی تو بوده اند و از الان به بعد تو هستی و تو. اخرین خداحافظی را اعتبار کارت تلفنت به تو اجبار می کند. می روی و منتظر می شوی تا نوبت به پریدن برسد.

آرش که دیشب زنگ زد خیلی دلم هوای تهران رو کرد. هوای گشتن توی خیابونای تهران و سیگار دود کردن توی هوای دودی تهران. هوای اینکه وایسم سر ولنجک تا با هم تا انقلاب بریم. هوای اینکه برسم خونه و بابا رو ببینم که نشسته داره جدول سودوکو حل میکنه. هوای اینکه مامان رو روی صندلی پشت جا نمازش ببینم. هوای همه آدمهایی که دور و برم بودن. حتی هوای شلنگ دستشویی با دو تا شیر سرد و گرم (حتی شلنگشم نیست چه برسه به آب سرد و گرم). هوای آماده شدن برای عروسی آرش و شبنم، هوای رقص مردونه باباکرم! هوای تیکه انداختن به داماد سر رقص! هوای شب جمع شدن دور هم و قلیون چاق کردن... اما همه اش هوسی است که با بلند شدن از پای این کامپیوتر همه اش را فراموش می کنی.

 


 
روز قدس من
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧  

یکی از نکات جالب روز قدس امروز این بود که توی پخش مستقیم تلویزیون تونستم خودم را از شبکه دو توی خیابون انقلاب ببینم. واقعا توهم باهالی بود، در حالیکه اینور دنیا نشستی و داری پخش مستقیم روز قدس رو از توی اینترنت تماشا می کنی، یهو خودت رو ببینی که کوله پشتی به دوش داری از جلوی دوربین رد میشی!!!! حالا هم دو حالت بیشتر نداره:

یا من هنوز خارج نرفتم و فکر می کنم رفتم یا اینکه ....

 

(چیه گزینه دوم رو خودتون پیشنهاد بدید دیگه...امروز مُردم از بس اضافه کاری کردم... شما ها روز جمعه تعطیلین!!!!)

 

* ضمنا دوستان اگر عکسی هم از من توی راهپیمایی امروز پیدا کردن لطفا یه کپی هم به خودمون بدن. بعدا می تونیم پز بدیم با سبزا رفتیم راهپیمایی روز قدس و مردم رو تنها نذاشتیم.