هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

امتحان پایان ترم بچه ها!!!
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤  
سلام!!!
این امتحان پایان ترم شاگردهام توی مدرسه هست! بچه ها سال سوم دبیرستان هستند و در رشته انسانی مشغول به تحصیل هستند... خوشحال می شوم نظر شما را در مورد سوالها بدانم..

"موفق نمی­شوید مگر از کاری که انجام می­دهید لذت ببرید"

 پرمود بترا

ý لطفاً سوالها را با دستخط خوانا و به صورت مرتب در برگه پاسخنامه بنویسید.

1. نارساخوانی(Dyslexia) یک اختلال تحولی است که علت شناسی آن به درستی مشخص نشده است. دانش­آموزان دچار این اختلال دارای توانایی های رشد نیافته در خواندن متونی هستد که به فرد به صورت چاپی و استاندارد به آنها ارائه می شود. در پژوهشهایی که صورت گرفته است دیده شده است که در نوجوانانی که در کانونهای اصلاح و تربیت به خاطر جرمی که مرتکب شده­اند به سر می­برند شیوع این اختلال بسیار بالاتر از جامعه­ای است که آنها در آن زندگی می­کنند. شما به عنوان یک محقق می­خواهید درباره درستی این ادعا تحقیق نمایید.

الف)راهبرد تحقیق شما در این تحقیق چیست؟

ب) چهار مرحله­ای که شما در این تحقیق شروع کرده و می­خواهید به آن برسید را توضیح دهید. (راهنمایی: مراحل 1-ت/2-ت/3-پ/4-ک)

پ)متغیرهای خود را بیان کنید. (متغیر کنترل و مداخله­گر از بقیه بیشتر نمره دارند!!! از هرکدام یک مورد مثال بزنید).

ت) این تحقیق در کدام حوزه از تحقیقات (بنیادی یا کاربردی) تعلق دارد؟

ث) این تحقیق به کدام حوزه حرفه­ای در روانشناسی تعلق دارد؟ (دیگه زیاد راهنمایی کردم!!! علت پاسخ خودتان را توضیح دهید)

2. دستیابی به توانایی عملیات شناختی و سه نوع استدلال (الف) در کدام  مرحله از مراحل رشد شناختی در نظریه پیاژه قرار می­گیرند؟ (ب) سه نوع استدلال را بیان کنید و برای آن مثال بزنید. (پ) این مرحله تقریباً هم­عرض کدام مرحله از مراحل رشد روانی- اجتماعی در نظریه اریکسون است؟ در مورد این مرحله و بحران موجود در آن فقط در دو خط توضیح دهید.

ý مرتب و تمیز نوشتن پاسخها را فراموش نکنید!

3. سیما زنی است که در یکی از دهاتهای شمال کشور بزرگ شده است، اکنون با همسر و فرزند خود در تهران زندگی می­کنند. خانه­ی آنها در نزدیکی محلی است به تازگی یک باشگاه سوارکاری در آن افتتاح شده است. علیرغم مخالفت سیما، پرویز همسر او فرید را در باشگاه سوارکاری ثبت نام کرده است. سیما به یک روانشناس مراجعه کرده و بیان کرده است که هرگاه فرید برای تمرین در باشگاه از خانه خارج می شود به او- سیما- حالت خفگی دست داده، ضربان قلبش بالا رفته و مرتب عرق می­کند.

الف) نظر شما درباره مشکل سیما چیست؟

ب) اگر یونگ (به عنوان نماینده رویکردی که او به عنوان یکی از بزرگان این رویکرد شناخته شده است) اینجا بود مشکل سیما را چگونه تبیین می­کرد؟

پ) اگر کارل راجرز (به عنوان نماینده رویکردی که او به عنوان یکی از بزرگان این رویکرد شناخته شده است) اینجا بود برای درمان او چه روشی را پیش رو می­گرفت؟

ت) اگر اسکینر(به عنوان نماینده رویکردی که او به عنوان یکی از بزرگان این رویکرد شناخته شده است) اینجا بود برای درمان او چه روشی را پیش رو می­گرفت؟

4. هومن فردی است که هیچ وقت سیگار نمی­کشد، وقتی از او دلیل سیگار نکشیدن او پرسیده می شود بیان می­دارد که همسرش در صورت سیگار کشیدن او، او را ترک خواهد کرد. از سوی دیگر سامان به شدت سیگار می­کشد و وقتی علت این کار از او پرسیده می­شود بیان می­دارد که در صورت سیگار نکشیدن در جمع دوستانش با عنوان بچه ننه شناخته می­شود! تعیین کنید که هر یک از این دو فرد در کدام مرحله و کدام سطح طبقه بندی رشد شناختی کُلبرگ قرار می­گیرند؟ چرا؟

از اینکه زمان گذاشتید و با حوصله به سوالها پاسخ دادید متشکرم

برایتان آرزوی موفقیت و شادکامی می­کنم


 
ایران و فلسطین!!!
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۳  
چند روز پیش صدام حسین دیکتاتور سنگدل و جنایتکار عراقی، که هنوز داغ ظلمهایی که به ملت ایران کرد بر دل بسیاری از مادران و همسران ایرانی وجود دارد، اعدام شد. چیز زیاد بعیدی هم نبود که واکنشهای جهانی نسبت به این مساله چندگانه باشد و بسیاری از افراد در جاهای مختلف آنرا محکوم کنند... اما در این میان یک مساله مطمئن هستم که بسیار دل ما هایی که ذره ای دقیق تر به آن نگاه می کنیم را به درد آورد و آن هم اتفاق ها و صداهایی بود که از جانب مردم فلسطین و حماس بلند شد... آن هم دقیقاً بعد از گرفتن یک کمک 250 میلیون دلاری از ایران!!!!(این مبلغی است خود آنها به صراحت در مصاحبه هایشان اعلام نموده اند) تشییع جنازه نمادین صدام حسین در فلسطین!!! دوست داشتم این خبرها جریان سازی باشد ولی متاسفانه دوستان هم آنرا تایید کردند. ملت ایران که خود را همراه و همدم فلسطینی ها می داند... روز جهانی قدس برگزار می کند و به حمایت از مظلومیت ملت فلسطین هزینه های گزافی پرداخت می کند(من جمله همین طرد شدن در مجامع بین المللی یکی از نتایج حمایت های ایران از فلسطینی هاست)... آن وقت فلسطینی ها نمی دانند که هنوز جانبازان جنگی که دیکتاتور عراقی، که آنها برای او تشییع جنازه نمادین برگزار می گنند، باعث بسیاری از دردهای آنان است... مردی که با هوس رسیدن به تهران در چند روز باعث جنگی شد که پدر، مادر، خواهر، برادر و بسیاری از نزدیکان ما را از ما گرفت، هنوز این جانبازان دردهای این جنگ را به همراه دارند... بسیار دوست دارم عکس العمل دولت مردان ایرانی را که در سخنرانیهای استانی شان دم از غیرت ایرانی می زنند و از جانب دیگر با برگزار کردن سمینار و همایش از اقدامات حماس و سران آن دفاع می کنند... این بار دیگر می خواهم فریاد بزنم
آقایان شما را به خدا جواب دهید!!!
 
خودافشاسازی!!!!
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧  

خدا بگم چی کارت نکنه رضا! بابا اینم کار بود کردی؟ همچین توپ رو بی هوا پاس دادی تو زمین ما که موندم چیکارش کنم؟ تازه بعد از اینکه تصمیم گرفتم چیکارش کنم این پرشین بلاگ هم یه سری یه حالی بهم داد که تا حالا تو کفش موندم... بابا به جای این همه سر و صدا بلند کردن لااقل یه فکری واسه سرورهاتون بکنید که آدم رو بعد از نوشتن دو صفحه مطلب بر باد نده که همه فکر کنند که تنبله توی نوشتن یا داره از دست یلدا بازی خودشو قایم می کنه... اصولا واسه آدمی که تموم زندگیشو در حال سوتی دادن و سوژه درست کردن بوده یاداوری سوتیهایش کار سختی نیست ولی انتخاب پنج تا از اونا واقعاً سخته!!!

            اما اولیش، تا اونجایی که یادم میاد همه من رو اهل کوه و جنگل رفتن می دونند و پایه اینجور برنامه هایی، اما از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که من از دو چیز تو زندگیم از بچگی خیلی می ترسیدم، اولیش تاریکی بوده که تا دلتون بخواد شبای جنگل داره و دمومیش هم ارتفاع هست که کوه یعنی همون!!! حالا می تونید تصور کنید که من فلک زده تا حالا چند بار توی این موقعیتها قسم خوردم که دیگه از این غلطا نکنم ولی مگه جو گیری میذاره!!!!

            دومیش برای سال 80 هست، ما توی گروهی بودیم که کارهای اجرایی و دکوری  مرور کارهای داوود میرباقری رو انجام می داد، یکی از این کارا "عشق آباد" بود که توی ایوان عطار کاخ سعد آباد اجرا می شد، یه دوستی داشتی به اسم "حسام" که هر از چند گاهی یه پارچه سفید می نداخت رو سرشو شروع می کرد به اذیت کردن بچه ها که من روح رضا خان هستم و شما گم بشید از خونه من برید بیرون... خلاصه یه شب برای تنظیم نورهای سالن با بچه ها بالای 6 متر داربست اویزون بودیم که دیدیم دوباره روح مبارک تشریفشون رو آوردن، حالا از ما هم مسخره کردن که بابا حسام بی خیال به جای کار کردن ما رودای دست می اندازی! اینا دیگه قدیمی شده! و اون روح عزیز هم داشت وسط درختا همچنان ویراژ می داد! چشمتون روز بد نبینه! یه دفعه از پشت سرمون صدایی شنیدیم که از 5 نفر ما 6 تامون رو داشت از بالای داربست می انداخت پایین! آره حسام بود که دستش به شلوارش بود و کمربندش رو داشت محکم می کرد!!! می گفت بچه ها بابا چیه دو دقیقیه نمی ذارین آدم توی دستشویی راحت باشه؟ هی میگین بیا سر کار؟ چی کار دارید آخه؟ خودتون حالب اون موقه ما رو تصور کنید دیگه!! نگران نباشید، رضا شاه نبود!!! آقا غلام رانندمون بود که اون شب زودتر اومده بود!!!!

            سومیش که یادم میاد برا دوران دبیرستان هست!!! شاید بچه های هم کلاسی یادشون بیاد، ما یه معلمی داشتیم که خیلی از خودش تعریف می کرد و البته اول کلاس موبایلش رو در می آورد و خاموش می کرد تا اینکه از وسطای سال عادت دومش رو گذاشت کنار و هر از چند گاهی که موبایلش زنگ می زد یک دقیقه می رفت بیرون و صحبت می کرد و بر می گشت! این شد سوژه دست ما که یه حالی به اون بنده خدا بدیم!!! با برنامه ریزی چند هفته ای شماره موبایل استاد رو به هوای اینکه می خوایم ایشون معرف دانشگاه آزاد ما باشند و توی فرم دوست داریم اسم ایشون رو بنویسیم، گرفتیم و یه روز موبایلی بود که سر کلاس اومد و از آنجایی که من لوژنشین کلاسمون بودم در وسط کلاس زنگی به ایشان زده شد و ایشان که رفتند بیرون... خودتان می تونید حدس بزنید که چی شد... وقتی هم برگشتن سر کلاس همه بچه ها آروم داشتن می خندیدن.. بنده خدا هر چه قدر سرک کشید نفهمید کی بوده که زنگ زده و باهاش حرف زده... همه کلاس رو هم که نمی شد اندخت بیرون، برا همین بود که بی خیال شد .... البته تا اینجاش همه چیز داشت خوب پیش می رفت... اما من یادم رفته بود که موبایل علاوه بر تماس گرفتن گاهی هم تماس باهاش گرفته می شود!!!! 5 دقیقه بیشتر تا آخر زنگ نمونده بود که بله... موبایل بود که توی جامیزی من زنگ میزد و من بودم روی نیمکت ویبره!!!

            چهارمیش برا زمان دانشگاه هست، من همیشه بچه هایی رو که واسه نمره می رفتن پیش استاد برای نمره گرفتن مسخره می کردم، اما ترم سوم اتفاقی افتاد که ... بله ما هم مجبور شدیم خدمت یکی از اساتید که البته خانم مهربونی هم بودند برسیم ولی مگر حرف گوش می دادند، برگه رو هم که نشونم داد آب شدم، چهارو نیم هم شد نمره؟ نه من یادم میاد که چیا بستم نه اگرم یادم بیاد فکر کنم بتونم دوباره اون همه خالی ببندم و ادا در بیاورم! ولی بلاخره اون نمره من الان 5/14 توی کارنامه ام ثبت شده!!!!!

            واسه پنجمیش سوژه تا دلتون بخواد هست ولی از یه سوتی دسته جمعی می گم!! ما-من و هم خانه هایم در شهر رشت- با یه اکیپی کوه می رفتیم یه بار با چند تا از دخترا جریان رو کم کنی پیش اومد سر اینکه پسرا دست پختشون از دخترا بهتره!!! قرار شد برای کوه بعدی ما برای اونا غذا درست کنیم و اونا برای ما!!! ما تصمیم گرفتیم از روی با کلاسی سالاد ماکارونی درست کنیم!!! همه چیز رو آماده کردیم فقط مونده بود قسمت پختن سیب زمینی و ریختن آن به درون ظرف که یکی از بچه ها اومد دنبال من و علیرضا و ما به بچه ها گفتیم  که سیب رو خودشون بپزند و بریزن تا ما بیایم و سس بزنیم!!! روز بعد صبح به صورت کاملاً اتفاقی ما از اون سالاد چشیدیم و دیدیم به صورت فجیعی شیرین تشریف دارند!!! حالا به دنبال علت ماجرا رفتن ما بود دیگه... فقط همین رو بگم که دوستان سیب زمینی رو با سیب درختی اشتباه گرفته بودند!! البته خوب ما تمام مدت کوه را دشتیم دخترها رو دست می انداختیم که تا اون موقع سالاد ماکارونی رو با سیب زمینی درست می کردند و اصلا از اصول آشپزی کا باید در سالاد یک قسمت شیرین وجود داشته باشد خبر ندارند!!!! رو رو برم تورو خدا!!!!

            خوشتون اومد نه؟ به قوا ای کیو سان پس تا برنامه بعد ... فقط قبلش می خوام از چند تا از بچه ها دعوت کنم که به جمعیت خودبرملا سازان بپیوندند!!! فیاض و بابک و مونمونی خودشون لطف کنند که خودشان را بر ملا سازند و گرنه خدا داند و سبک بالان محملها!!! البته بر و بچ دهل از جمله بهروز خان عزیز توجه داشته باشند که هنوز سهم پنج سوتی رو به تنهایی ادا نکرده اند!!! جر نزنید که بازی خراب می شود!!! حاجی باحالمون رو هم قبلاً دوستان دعوت کرده اند و خود ایشان قبل از اینکه ما دعوتشون کنیم حق مطلب رو ادا کرده اند... شاد باشید!