هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

ماندن یا رفتن؟
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩  

دغدغه های ساده زندگی آدمی گاهی آنقدر پیچیده می شوند که نمی دانی با آنها باید چکار کنی!! همیشه بین ماندن و رفتن... بین یکسان شدن و یا جور دیگر زیستن و همیشه بین خود بودن و یا نبودن... در جستجوی آنچه هستم که رستگاری نامیده می شود... رسیدن به آنجایی که برای آن آفریده شدیم... احمد شاملوی عزیز می گوید:
بودن به از نبود شدن
خاصه در بهار
و حالا منم و بودن.... منم و ماندن و یا رفتن برای بودن.... منم و ترس از ماندن و تبدیل شدن به گندابی که زیستگاه موجودات فرصت طلبی است که به وجود خود هم آگاه نیستند... ترس از ماندن در مقابل شجاعتی که همیشه در برابر تمام چیزهای موجود از خودم انتظار داشته ام... توانایی ایستادن در مقابل جریانهای مخالف... توانایی جنگیدن برای به دست آوردن آنچه که حق من است و توانایی فریاد زدن ... فریاد زدن اینکه همیشه هستم... اما گاهی ماندن تمام این شجاعت را از بین می برد... کوچ کردن ترس دارد... ماندن هم.... اما :
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
آری هراس من از ماندن ... و تلاش من برای کوچ نه فرار از آنچه هست که در تکاپوی یافتن آنچه که می تواند باشد است.... آنچه که برای آن آفریده شدیم... به هیبت انسان.... موجودی که اشرف مخلوقات نام گرفت:
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن
       
و دوست داشته شدن


 
بازگشت!!!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩  
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
از آخرین نوشته توی این صفحات فکر کنم زمان زیادی می گذرد.... روزها و ماهها و سالها همینطور می گذرند و ما از کنار هم... خدا بیامرزد عمران صلاحی را می گفت:
قطار می گذرد از کنار خانه ما
و گیسوانش را به پشت می ریزد
قطار داره از کنار خانه من هم می گذرد.... اما نتها جایی برای نوشتن... جایی برای خود بودن... جایی برای گفتن حرفهایی که هیچ کدام را هیچ جا نمی توان برایشان مامنی پیدا کرد... حالا من هم همین جا هستم.... با همان دغدغه های سه سال پیش... اما چیزی که تغییر کرده است رویکرد من به این دغدغه ها . پیگیری آنهاست.... از این پس می نویسم پس هستم... اگر ننوشتم هم هنوز هستم... اما اینجا نیستم