هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

خودتون قضاوت کنید
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥  

نمیدونم چرا باید الان بنویسم، خیلی خیلی کار دارم، باید روی یه سری داده کار کنم تا به فردا برسونمشون. این لینک رو نمی دونم کدوم رفیقی برام فرستاده بود. نگاهش که کردم نتونستم ننویسم. یادم نمیره... از بچگی (منظورم دوران دبیرستان هست) وقتی روی سنگفرش جلوی دانشکده علوم دانشگاه تهران میرفتم احساس خاصی داشتم. همش فکر می کردم چه انسانهای بزرگی اینجا درس خوانده یا درس داده اند. برام یه جورایی مقدس بود. سعی می کردم آروم قدم بردارم که به اون سنگا برنخوره. چون وزن آدمهایی رو تحمل کرده اند که ایران به اونا افتخار می کنه. حالا، اون چمن، اون سنگ فرش، کتابخانه مرکزی... همه و همه جایی شده برای شکم پرکردن و پز دادن یه عده ادمی که ... بهتره من دربارشون چیزی نگم. فقط دلم برای دانشگاه می سوزه، برای دانشجوی واقعی می سوزه. دلم برای همه ادمهایی مثل خودم می سوزه که هنوز داریم تلاش می کنیم ولی.... دلم می سوزه برای شهروز، دلم میسوزه برای همه دانشجوهایی که جونشون رو توی دانشگاه و برای دانشگاه گذاشتن.