هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

روز قدس من
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧  

یکی از نکات جالب روز قدس امروز این بود که توی پخش مستقیم تلویزیون تونستم خودم را از شبکه دو توی خیابون انقلاب ببینم. واقعا توهم باهالی بود، در حالیکه اینور دنیا نشستی و داری پخش مستقیم روز قدس رو از توی اینترنت تماشا می کنی، یهو خودت رو ببینی که کوله پشتی به دوش داری از جلوی دوربین رد میشی!!!! حالا هم دو حالت بیشتر نداره:

یا من هنوز خارج نرفتم و فکر می کنم رفتم یا اینکه ....

 

(چیه گزینه دوم رو خودتون پیشنهاد بدید دیگه...امروز مُردم از بس اضافه کاری کردم... شما ها روز جمعه تعطیلین!!!!)

 

* ضمنا دوستان اگر عکسی هم از من توی راهپیمایی امروز پیدا کردن لطفا یه کپی هم به خودمون بدن. بعدا می تونیم پز بدیم با سبزا رفتیم راهپیمایی روز قدس و مردم رو تنها نذاشتیم.

 


 
احترام
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧  

سلام

اوضاع همچنان خوبه، هرچند که یک کمی سرما خوردم (باد پائیزی رو با باد بهاری اشتباه گرفتم و تنم رو سپردم دستش اینجوری شد).

توی این چند وقت هیچ روزی دلم به اندازه امروز نمی خواست تهران باشم. امروز روز قدس هست، روزی که بلاخره خیلی از آدما رو مجبور میکنه که برای مقابله با ظلم نباید از جای دور شروع کرد. تپش قلب دارم، نمی دونم چی میشه فقط آرزوی قلبیم اینه که همه چیز به صورت آروم ولی پر انرژی پیش بره.

خاطره: دو شب پیش من و دکتر جعفری داشتیم در مورد این صحبت می کردیم که ایا انستیتو روانشناسی همیشه درش باز هست یا نه. ساعت یازده و نیم که میخواستیم بریم خونه دیدیم در اصلی ساختمان رو قفل کردن. حالا اتاقی هم که ما توش بودیم جایی هم واسه خوابیدن نداشت. بعد از کلی گشتن بلاخره یکی از مامورای امنیت ساختمون رو که داشت درها رو چک می کرد توی حیاط پشتی پیدا کردیم. می خواست تو حیاط سیگار بکشه که ما رسیدیم. بنده خدا از اونجا تا دم در همش می گفت من نمی دونستم شما تو ساختمون هستید، من وظیفم بوده که ساعت 11 قفل کنم، اگر بخواهید بیشتر بمونید می تونید کلید در اصلی رو از اتاق فلان بگیرید. من معذرت می خوام که شما رو پشت در گذاشتم. تا اتاقم توی مجتمع کامیلو تورس داشتم به این فکر می کردم که اگر الان این اتفاق ایران افتاده بود ما بودیم که باید هی منت اقای دربان و حراست رو بکشیم و در نهایت بهش تعهد بدیم که دیگه زیاد دنبال دانش نباشیم. یاد ماموران حراست دانشگاه بهشتی و دانشگاه گیلان به خیر. اگر باهاشون خوب بودی و سلام و علیک داشتی یه تریلی 18 چرخ رو هم می تونستی با خودت بیاری تو محوطه دانشگاه اما در غیر اینصورت با دوچرفه هم نمی تونستی بری تو.

تا قبل از اومدنم سعی کردم اکثر دوستان رو از نزدیک ببینم یا لااقل بهشون یه زنگی بزنم. متاسفانه برخی از دوستان رو نتونستم پیدا کنم و یا حضوری ازشون خداحافظی کنم، به هر صورت امیدوارم به حساب بی معرفتی نذارن چون وقتم بسیار فشرده شده بود. از تمام دوستایی هم که لطف کردن و شب آخر اومدن خونه و تا فرودگاهم همراهیمون کردن واقعا ممنونم.

به امید دیدار


 
از تهران تا لوون
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤  

آلان لوون هستم، توی دفتر خودم نیستم چون هنوز کلیدش رو نگرفتم ولی اسمم روی تابلوی روی در اتاق هک شده و میزم هم چیده شده، لپ تاپم هم سفارش داده شده و سیستم دسک اینستالیشن هم داره (که خودم قبلا توی ایران ندیده بودم و کلی سرش ندید بدید بازی در آوردم). توی دفتر دکتر جعفری روبروی دفتر پروفسور ولاین نشستیم و داریم گپ می زنیم. دو تا هم لیوان ظهر رفتیم خریدیم تا به خودمون حال داده باشیم و از مزایای آشپزخونه اینجا بتونیم بهرهمند بشیم.

چیزی که انتظارش رو در اول کار داشتم درست بود، یعنی نظم در کارها. واقعا لذت بخش هست که بدونی قدم بعدی کجا هستی و چه چیزی در انتظار توست. کل ثبت نام تا گرفتن اکانت توی سایت و داشتن ای میل دانشگاهی و صادر شدن کارت دانشجویی توی نیم ساعت انجام شد.

از دانشکده و امکاناتش بعدا میگم. انتظاری که آدم از یه محیط علمی می تونه داشته باشه و آنچه براش راحتی در کار رو بوجود میاره.

اما شهر لوون. شهر خیلی کوچیک هست. میتونی نیم ساعته از این رو شهر بری اونور شهر. توی خیابونا تا دلت بخواد پر هست از دانشجو. همین قضیه یه حس و حال خاصی به شهر داده. همه جا پر از جوونای شاد. تا الانش که خیلی بهم انرژی مثبت داده.

استادم هم در اولین برخورد خیلی گرم بود (البته سازش رو هم روی دوشش انداخته بود). یه کتاب از عکسای منطقه فلامان برام هدیه آورد و دو تایی رفتیم انستیتو روانشناسی رو دیدیم و اتاقم رو بهم نشون داد. بعدشم که رفتیم بار و تا 12 شب کلی از همه چیز حرف زدیم. آخرشم گفت که این چند هفته اول لازم نیست زیاد درگیر کار بشم و بهتره با محیط آشنا بشم و دنبال کارای اومدن الهام باشم.

چهار سالی اینجا هستم. دو روزه اول خیلی خوب بود. روزای امیدوار کننده دیگه ای رو هم نویدش رو بهم می داد.

درباره تهران و شب اومدن بعدن می نویسم. امیدوارم وقت بیشتری اینجا بتونم واسه هودار بزارم.

 

بابای تا بعد