هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

جمعه ها!!
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٥  

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه­ی یه عاشق واسه زنده موندنی

جمعه ها با همون حس غریب همیشگی شون قشنگند... جمعه ها با حس انتظار، جمعه ها با حس غربت، جمعه ها با حس هجرت، با حس تغییر .... آره جمعه با تمام این حسها است که زیبا می شود. فرهنگ انتظار در جوامع ماشینی امروز عادت فراموش شده ای است... ماندن به امید رسیدن به خوبی، زیبایی و گمشده همیشگی زندگی انسانهایی به مانند من... عدالت. صبح جمعه را به هوای بوی نرگس بیدار می شویم... عطر گمشده ای که تنها، بودنش را احساس کرده ایم... گمشده ای که هیچوقت به نبودنش عادت نمی کنیم... گمشده ای که گاهی فراموش می کنیم برای رسیدن به چیزی که انتظارش را می کشیم باید به سوی آن حرکت کنیم و حرکت یعنی هجرت، یعنی جدا شدن از خود، هجرت یعنی تلاش برای دست یافتن به آنچه مقصد است و به هر آنچه که مقصود است. و عدالت برای من یعنی رویای گمشده­ی کودکی که در بازیهای کودکانه آنرا چشیده است و هنوز هم در بازیهای بزرگسالی خود برای آن می کوشد.