هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

کی می توان نرفتن!!!
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱  

کی می توان نرفتن، گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده

با دوست عشق زیباست با یار بی قراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری

هجرت یعنی جدا شدن از خود، جدا شدن از آنچه بدان دلبسته ای... مسافر یعنی کسی که دل بر هیچ می بندد... مسافر یعنی آنکه هر دم بر دم پیش پشیمان نشود... آنجا که حسرت دم پیش را خوری منزلگاه آخر است، دیگر نه پایت پای رفتن است و نه نایت نای سفر!

بزگترین هجرت انسان هجرت از خود است... هجرت از خود ساکن به خودی که دنیا را می کاود... هجرت از خود به تمام کائنات... هجرت از انسان فانی به انسان باقی...

شب سردیست و من افسرده

راه دوریست و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندن ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا باز دل من قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم

قطره ای کو که به دریا ریزم

سخره ای کو که بدان آویزم

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

 ومن همان مسافر غمناک شبهای سرد این خاکم ... مسافری که گرمی قلبهای انسانها را در هر جای این دنیا که باشند می پرستد و این یعنی تقدس، یعنی دیدن نور تمام هستی در هست های این دنیا... آنجا مقصد است... آنجا برای هجرت بارگه کمال انسانیت است