هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

خودافشاسازی!!!!
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧  

خدا بگم چی کارت نکنه رضا! بابا اینم کار بود کردی؟ همچین توپ رو بی هوا پاس دادی تو زمین ما که موندم چیکارش کنم؟ تازه بعد از اینکه تصمیم گرفتم چیکارش کنم این پرشین بلاگ هم یه سری یه حالی بهم داد که تا حالا تو کفش موندم... بابا به جای این همه سر و صدا بلند کردن لااقل یه فکری واسه سرورهاتون بکنید که آدم رو بعد از نوشتن دو صفحه مطلب بر باد نده که همه فکر کنند که تنبله توی نوشتن یا داره از دست یلدا بازی خودشو قایم می کنه... اصولا واسه آدمی که تموم زندگیشو در حال سوتی دادن و سوژه درست کردن بوده یاداوری سوتیهایش کار سختی نیست ولی انتخاب پنج تا از اونا واقعاً سخته!!!

            اما اولیش، تا اونجایی که یادم میاد همه من رو اهل کوه و جنگل رفتن می دونند و پایه اینجور برنامه هایی، اما از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که من از دو چیز تو زندگیم از بچگی خیلی می ترسیدم، اولیش تاریکی بوده که تا دلتون بخواد شبای جنگل داره و دمومیش هم ارتفاع هست که کوه یعنی همون!!! حالا می تونید تصور کنید که من فلک زده تا حالا چند بار توی این موقعیتها قسم خوردم که دیگه از این غلطا نکنم ولی مگه جو گیری میذاره!!!!

            دومیش برای سال 80 هست، ما توی گروهی بودیم که کارهای اجرایی و دکوری  مرور کارهای داوود میرباقری رو انجام می داد، یکی از این کارا "عشق آباد" بود که توی ایوان عطار کاخ سعد آباد اجرا می شد، یه دوستی داشتی به اسم "حسام" که هر از چند گاهی یه پارچه سفید می نداخت رو سرشو شروع می کرد به اذیت کردن بچه ها که من روح رضا خان هستم و شما گم بشید از خونه من برید بیرون... خلاصه یه شب برای تنظیم نورهای سالن با بچه ها بالای 6 متر داربست اویزون بودیم که دیدیم دوباره روح مبارک تشریفشون رو آوردن، حالا از ما هم مسخره کردن که بابا حسام بی خیال به جای کار کردن ما رودای دست می اندازی! اینا دیگه قدیمی شده! و اون روح عزیز هم داشت وسط درختا همچنان ویراژ می داد! چشمتون روز بد نبینه! یه دفعه از پشت سرمون صدایی شنیدیم که از 5 نفر ما 6 تامون رو داشت از بالای داربست می انداخت پایین! آره حسام بود که دستش به شلوارش بود و کمربندش رو داشت محکم می کرد!!! می گفت بچه ها بابا چیه دو دقیقیه نمی ذارین آدم توی دستشویی راحت باشه؟ هی میگین بیا سر کار؟ چی کار دارید آخه؟ خودتون حالب اون موقه ما رو تصور کنید دیگه!! نگران نباشید، رضا شاه نبود!!! آقا غلام رانندمون بود که اون شب زودتر اومده بود!!!!

            سومیش که یادم میاد برا دوران دبیرستان هست!!! شاید بچه های هم کلاسی یادشون بیاد، ما یه معلمی داشتیم که خیلی از خودش تعریف می کرد و البته اول کلاس موبایلش رو در می آورد و خاموش می کرد تا اینکه از وسطای سال عادت دومش رو گذاشت کنار و هر از چند گاهی که موبایلش زنگ می زد یک دقیقه می رفت بیرون و صحبت می کرد و بر می گشت! این شد سوژه دست ما که یه حالی به اون بنده خدا بدیم!!! با برنامه ریزی چند هفته ای شماره موبایل استاد رو به هوای اینکه می خوایم ایشون معرف دانشگاه آزاد ما باشند و توی فرم دوست داریم اسم ایشون رو بنویسیم، گرفتیم و یه روز موبایلی بود که سر کلاس اومد و از آنجایی که من لوژنشین کلاسمون بودم در وسط کلاس زنگی به ایشان زده شد و ایشان که رفتند بیرون... خودتان می تونید حدس بزنید که چی شد... وقتی هم برگشتن سر کلاس همه بچه ها آروم داشتن می خندیدن.. بنده خدا هر چه قدر سرک کشید نفهمید کی بوده که زنگ زده و باهاش حرف زده... همه کلاس رو هم که نمی شد اندخت بیرون، برا همین بود که بی خیال شد .... البته تا اینجاش همه چیز داشت خوب پیش می رفت... اما من یادم رفته بود که موبایل علاوه بر تماس گرفتن گاهی هم تماس باهاش گرفته می شود!!!! 5 دقیقه بیشتر تا آخر زنگ نمونده بود که بله... موبایل بود که توی جامیزی من زنگ میزد و من بودم روی نیمکت ویبره!!!

            چهارمیش برا زمان دانشگاه هست، من همیشه بچه هایی رو که واسه نمره می رفتن پیش استاد برای نمره گرفتن مسخره می کردم، اما ترم سوم اتفاقی افتاد که ... بله ما هم مجبور شدیم خدمت یکی از اساتید که البته خانم مهربونی هم بودند برسیم ولی مگر حرف گوش می دادند، برگه رو هم که نشونم داد آب شدم، چهارو نیم هم شد نمره؟ نه من یادم میاد که چیا بستم نه اگرم یادم بیاد فکر کنم بتونم دوباره اون همه خالی ببندم و ادا در بیاورم! ولی بلاخره اون نمره من الان 5/14 توی کارنامه ام ثبت شده!!!!!

            واسه پنجمیش سوژه تا دلتون بخواد هست ولی از یه سوتی دسته جمعی می گم!! ما-من و هم خانه هایم در شهر رشت- با یه اکیپی کوه می رفتیم یه بار با چند تا از دخترا جریان رو کم کنی پیش اومد سر اینکه پسرا دست پختشون از دخترا بهتره!!! قرار شد برای کوه بعدی ما برای اونا غذا درست کنیم و اونا برای ما!!! ما تصمیم گرفتیم از روی با کلاسی سالاد ماکارونی درست کنیم!!! همه چیز رو آماده کردیم فقط مونده بود قسمت پختن سیب زمینی و ریختن آن به درون ظرف که یکی از بچه ها اومد دنبال من و علیرضا و ما به بچه ها گفتیم  که سیب رو خودشون بپزند و بریزن تا ما بیایم و سس بزنیم!!! روز بعد صبح به صورت کاملاً اتفاقی ما از اون سالاد چشیدیم و دیدیم به صورت فجیعی شیرین تشریف دارند!!! حالا به دنبال علت ماجرا رفتن ما بود دیگه... فقط همین رو بگم که دوستان سیب زمینی رو با سیب درختی اشتباه گرفته بودند!! البته خوب ما تمام مدت کوه را دشتیم دخترها رو دست می انداختیم که تا اون موقع سالاد ماکارونی رو با سیب زمینی درست می کردند و اصلا از اصول آشپزی کا باید در سالاد یک قسمت شیرین وجود داشته باشد خبر ندارند!!!! رو رو برم تورو خدا!!!!

            خوشتون اومد نه؟ به قوا ای کیو سان پس تا برنامه بعد ... فقط قبلش می خوام از چند تا از بچه ها دعوت کنم که به جمعیت خودبرملا سازان بپیوندند!!! فیاض و بابک و مونمونی خودشون لطف کنند که خودشان را بر ملا سازند و گرنه خدا داند و سبک بالان محملها!!! البته بر و بچ دهل از جمله بهروز خان عزیز توجه داشته باشند که هنوز سهم پنج سوتی رو به تنهایی ادا نکرده اند!!! جر نزنید که بازی خراب می شود!!! حاجی باحالمون رو هم قبلاً دوستان دعوت کرده اند و خود ایشان قبل از اینکه ما دعوتشون کنیم حق مطلب رو ادا کرده اند... شاد باشید!