هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

نشر خرافه یا خرافه پرستی؟
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥  

دیشب از رشت راه افتادم به سمت تهران.

اولاً مملکت به اوج بی قانونی رسیده. قیمت بلیط قبل از عید نوروز 4000 تومان و برای دیروز که از یک هفته قبل گرفته بودم شده 6000 تومان! اونم وقتی بلیط به اسم اتوبوس اسکانیا سوار یه ولوو ب 6 یا حداکثر ب 12 داغون بشی و هیچ نظارتی هم بر اونا نباشه بیشتر اعصابت به هم می ریزه. همه توی این مملکت منتظر ظهور هستند و خودشون هیچ کاری برای درست شدن کارا انجام نمی دن.

دوماً الان که اینا رو می نویسم خیلی خسته هستم ولی یه نکته باعث شد که بنویسم و اون کارت دعوت عروسی پسر عموم! (که خوشبختانه چندین ساله که نه خودش و نه اون بابای آدم فروش فرصت طلبش نون به نرخ روز خورشو ندیدم) دیدم تصمیم گرفتم حتما این مطلب رو الان بنویسم.

سوماً این چند وقت رشت بودم و کلا زندگی یه جور دیگه بود. برای همینم آرامش لازم برای نوشتن رو نداشتم. تنها نکته موثر دو تا پذبرش دانشگاهی بود که برام اومد.

سوماً فرهنگ انتظار هر چند در تمام ادیان الاهی و بعضی دیگر ادیان بسیار جا افتاده است ولی متاسفانه امروز در کشور ما بیشتر به سمت خرافه گرایی، تنبل پروری، بی قیدی و مسولیت ناپذیری جهت پیدا کرده و متاسفانه با سیاستهای غلطی که در جامعه اجرا می شود روز به روز بیشتر جا می افتد.

دیروز آقا جون یه کتاب برام فرستاد بالا که بهش داده بودن به اسم "وعده دیدار". چاپ دوم کتاب بود با تیراژ 20000 تا. اول کتاب هم شرحی بود بر ثواب اعانه دادن برای چاپ و پخش مجانی یک چنین کتابهایی. وقتی به جز کتابهای درسی کتابهای کمی هستند که به تیراژ بالای 5000 برسند واقعا جای تاسف داره که کتابهای اینچنین با مضامین منسوب به دینی (تاکید می کنم نسبت داده شده به دین) این چنین مثل قارچ در جامعه رشد می کنند. فقط یک جمله از این کتاب رو یادم هست: انتظار کشیدن و سکوت پیشه کردن افضل اعمال در نزد خداوند است!! برداشت عامه جامعه از این جمله چی میشه؟ یعنی اینکه هرچی تو سرت زدن هیچی نگو و فقط بگو یکی میاد انتقام منو ازتون میگیره!

به علاوه: آقای دایی سرمربی تیم ملی ایران! تحصیل کرده فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی شریف! و دانشجوی دکترای دانشگاه آزاد اسلامی!!! برای شکستن طلسمی - که راز آنرا یه نفر طی یک فقره پیامک برای ایشان افشا کرده- که گره در کار تیم سایپا انداخته به خدمت آقای بهجت رفته و ایشان (مرجع تقلید مسلمانان) هم این طلسم را طی 30 ثانیه باطل کرده و قرار بوده تیم ایشان در سال جدید خوب نتیجه بگیرد ( بگذریم از اینکه نصف روز بعد از این اعترافات آقای دایی تیم ایشان به تیم امیرقلعه نویی 2 بر 1 می بازد). نتیجه گیری اینکه معتقد کردن مردم به این چرندیات منجر به از دست رفتن آبروی خود آقایان هم می شود. در نتیجه مقدمات فوق و باخت سایپا می توان گفت که یا اقای بهجت قادر نبوده طلسم یک رمال کوچه بازاری رو باطل کنه! یا اصولا آقای دایی خالی بسته! یا اینکه از دم همه این حرفا چرت و پرت هست.

نهایتا اینکه عموی ما صاحب مجلس عروسی پسرش را امام زمان معرفی کرده و مجلس عروسی را هم آکنده از شمیم گلهای ولایت دانسته و بیان نموده اند که در چنین فضایی دو شکوفه از گلستان اسلام پیمان همبستگی و پیوستگی می بندند. یعنی اینکه بالاخره در سال نوآوری این دو شکوفه گل می کنند و یاد سال اتحاد و همبستگی هم پاس داشته می شود. خودتان قضاوت کنید!!