هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

يک بعد از ظهر تابستاني
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳٠  
يک بعد از ظهر تابستانی
دوهوا شدن يعنی دقيقن همين، پايت را که از در خانه می گذاری بيرون، هنوز در را پشتِ سرت نبسته، تا هوای داغ بيرون به صورتت می خورد،دودل می شوی که بر گردی توی ِخانه و جلوی ِکولر دراز بکشی و همان تلويزيون خاموش را به همه چيز ترجيح بدهی... اما نه! وقتی همه چيز آن قدر تکراری می شود که برايت غير قابل ِتحمل به نظر می رسد، در را می بندی و وارد خيابان می شوی، توی خيابان می بينمت که دستهايت را جلوی پيشانيت ساِيبان چشمهايت کرده ای و اطراف را نگاه می کنی، راه می افتيم و زير اين آفتاب داغ ِبعد از ظهر تابستانی به طرف اولين سینمای ِنزديکِ خانه می رويم. " خوب هر چی باشه از بيکاری بهتره، گرچه توی ِسينما هم مجبوری دو ساعت تمام يک سری چرنديات را تحمل کنی... البته ...نه هميشه!!؟؟" جلوی ِسينما که می رسيم خلوتی غير منتظره آن برايمان عجيب است، در سينما را که نگاه می کنيم بسته است و گيشه هم تعطيل... کمی عقب تر که به ايستيم و بالای ِسرمان را نگاه کنيم روی پارچه ای سياه روی تابلوی ِفيلم ِسينما نوشته شده «به علت شرکت در مراسم سوگواری سينما تعطيل است »." به اينم ميگن يه جورايی حال گيری" نگاهی به همديگر می اندازيم و بعد از رد و بدل شدن چند کلمه" که شايد ربطی به موضوع نداشته باشه" تصميم می گيريم به طرفِ نزديک ترين سالن تياترِ آن اطراف برويم و اين بعد ازظهرِ کسل کننده را يک جور عوض کنيم " خودتون هم که ديديد، آدم يه وقتايی حس هيچ کاری رو نداره ، فقط می خواد وقت رو بگذرونه، حالا اگر مفيد باشه و بتونه از اون وقت گذروندن استفاده کنه که ديگه چه بهتر" توی همين فکر ها هستم که به در سالن تياتر می رسيم، چيزِ عجيبی نيست سالن تياتر هميشه خلوت است، آدمهای زيادی اين جا نمی آيند. اما امروز ديگر خيلی سوت و کور است، به درِ که می رسيم و هيچ کس را جلوی آن نمی بينيم و بعد از توی ِشيشه در که داخل را مي بينيم که کاملن خلوت است و در آخر قفل بودن ِدر، همه اين ها را تکميل می کند و يک چيزِ ديگر می ماند، آن هم کاغذی که بر روی ِدر شيشه ای چسبانده شده و زياد لازم نيست برای خواندن ِآن خودت را زحمت بدهی «در ايام سوگواری اجرای ِنمايش تعطيل می باشد »" گاهی از اين اتفاق ها می افته ديگه، کِنِف شدن هم بد چيزيه !" بر می گردم و تصميم می گيرم بر گردم خانه اما فکر بی کاری توی ِخانه که به ذهنم می رسد.... توی صورت آدمهايی که از کنارم رد می شوند نگاه می کنم شايد چهره ای آشنا يا چيزی جذاب وجود داشته باشد . دو سه نفر آدم جوان، تقريبن هم سن و سال ِخودم ، از کنارم رد می شوند ، آن چنان گرم بگو و بخند هستند که متوجه هيچ کدام از اتفاقات دنيای ِاطرافشان نيستند ، فکر می کنم بد نبود الان کسی بود که مــی توانستم با او صحبت کنم " خوب داشتن دوستِ دخترهم گاهی برای ِيک پسر موهبتی هست ، همين طور برا يه دخترهم دوستِ پسر می تواند سرگرمی خوبی برای يک بعدازظهر کسل کننده باشد، دوتايی توی ِ يک کافی شاپ " ... تنها نشستم و يک قهوه سفارش می دهم ، خيلی وقت هست که می خواهم ديگر سيگار نکشم ، ولی هروقت که بيکار می شوم و حوصله ام سر می رود " بی خيال از تو فکرش بيرون بيام بهتره " ... دختروپسری که دو طرف ميزِ روبرو نشسته اند موضوع ِجالبی برای نگاه کردن و نوشتن و تحليل کردن به نظرمی آيند . دوست داشتم مـی رفتم و کنارشان می نشستم و حرفهاي شان را گوش می دادم ، اما حيف که حضورِ من در آن جا شرايطِ طبيعی ِلازم برای تحليل را از بين می برد و بهتراست از همين سر جای خودم سرگرمی ام را دنبال کنم ... توی حال و هوای خودم " والبته آن دو نفر " هستم که رسيدن ِچند نفر متفاوت با بقيه ی آدمهايی که اين جا هستند نظرم را جلب می کند، فقط آمده اند داخل که به قيافه ها زل بزنند ، از سر و وضعشان معلوم است که اهل ِچه خطی هستند ،"جامعه ی آزاد ، همه جور انديشه ای کنار هم بايد قدرتِ زيستن و بقای خودش را داشته باشد، البته شايد انتخاب طبيعی در مورد سير ِانديشه، به خوبی آن چه در مورد نئوآندرتال عمل کرد، عمل نکند!!" مسير حرکتِ آنها را دنبال می کنم يک راست می روند سراغ ِدختر و پسری که دو طرف ميزِ روبرو نشسته اند و از آنها کارت شناسايی می خواهند ـ کارتِ شناسايی برای چی ؟!
ـ شما با اين خانوم چه نسبتی دارين ؟ ـ مگه صحبت کردن گناهِ کبيره اس؟
ـ اين جا چه کار می کنين ؟ ـ اين خانوم دوستِ بنده هستن...
ـ شما مگر مسلمان نيستيد ؟ ـ خانواده ما اطلاع دارن...
ـ موضوع انجام فعل "«ع» را هر چه قدر توانستيد با تاکيدِ بيشتر تصور کنيد بهتر است"حرام است ، آن هم در اماکن عمومی، و نهی ِاز منکر وظيفه هر مسلمانی هست .
اين دفعه ديگر واقعن به من برمی خورد يعنی چی ؟ ... ـ آقا مگه ما جلوی چشم مردم کارقبيحی انجام داديم که شما اين طور می گين منکر، اصلن شما چه حقی ؟ ... ـ نه بيا و يه کاری هم بکن ...
وسطِ همين جمله هست که يک صدای ِزنگ دار از برخوردِ يک دست سنگين با کنار صورتم توی ِگوشم می پيچد و تمام دوهوايی بودن و دودلی را برايم مرور می کندو بعد....
" قابل توجهِ خواننده يا همان نويسنده محترم اين داستان ، بهتر است فعلن بی خيال من باشيد چون من تا چند روزی خودم هم نمی دانم کجا هستم فقط ظاهرن بايد حرف گوش کنم و کتک خوردن و ـ البته گاهی هم فحش شنيدن ـ را تمرين کنم ... شما هم خودتان را به دردسر نياندازيد ، زياد طول نمی کشد ، بعد از چند روز خودم پيدايم می شود...صد البته وقتی که امر به معروف شدم ... امضا: اول شخص ِغايب " .