هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

حسرت
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢  

یه روزایی تو زندگی همه ما بوده که میشه اسمش رو روز حسرت گذاشت، روزی که گذشته ها رفته و آینده... آینده هیچ چیز رفته ای رو نمی تونه برات برگردونه. خیلیها گفتن که به جای حسرت خوردن بر گذشته باید برای آینده برنامه ریخت، امید به آینده ای داشت که میاد و گذشته رو جبران می کنه، اما وقتی گذشته همه اون چیزایی بوده که خودمون با دست خودمون ذره ذره خرابش کردیم، وقتی آینده دیگه از دستمون خارج شده و فقط وقتی توی جاده فرداها هستی میتونی از پشت شیشه گذشتن گذشته و رفتن آینده رو ببینی... اونوقت هست که می نشینی... زانو بقل می کنی...زل می زنی به سه کنج دیوار... "شد خزان" بدیع زاده رو گوش می کنی و دائم زیر لب زمرمه می کنی:

 

به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم

                                                 به آتش حسرتم فکند خواهندی