هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

کجای این شب تیره....؟؟!!!
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧  

اولا روز کودک به همه اونهایی که کودک درونشون همچنان اجازه بازیگوشی داره مبارک باشه.

امروز قصد نوشتن نداشتم (شما بخوانید حالشو نداشتم) اما دیدن این دوتا لینک خیلی حالم رو گرفت:

پاکسازی

نامه 800 نفر از مدیران و کارکنان وزارت کشور در حمایت از وزیر کشور

روز اولی که پا توی دانشگاه گذاشتم قشنگ یادم هست. از سالهای قبل چون خونمون روبروی دانشگاه تهران بود خیلی اونجا می رفتم و خصوصا توی دانشکده علوم پایه دوستان بسیار خوبی داشتم (هنوزم دارم). اما قدم گذاشتن من به دانشگاه گیلان به عنوان دانشجو برام چیز دیگه ای بود. دنبال چیزی به اسم مدرک نبودم ولی میدانستم که بعد از تقریبا چهار سال چیزی به دستم می دهند که به ان می گویند مدرک لیسانس و اسن نشان می دهد که من این 4 سال عمرم را کجا گذرانده ام و به چه هدفی. از سال قیل از آن معلم بودم (دبیرستان علامه حلی تهران). به آن افتخار می کردم (نه به علامه حلی به معلم بودنم یه اینکه هنوزم وقتی یه شاگرد قدیمی اونور حیاط دانشگاه منو می بینه جلو میاد و میگه آقا شما منو یادتون میاد؟ اون سال سرکلاستون منو انداختین بیرون (خلاصه همه ما معلاما از این اداها در میاریم حتی روشنفکرترینمون!!!). سال اول دانشگاه دوستانی پیدا کردم که تقریبا همشون یا سال آخرشون بود و یا به دلایل سیاسی و عقیدتی سال بعد توی دانشگاه نبودن. سال بعد من بودم و تنهایی و فکر کردن به اینکه چرا آمدم دانشگاه. یکسال گذشت تا فهمیدم کجا هستم و چرا اینجا آمده ام. می خواستم بدانم و شوق دانستن من را به اونجا آورده بود. برای همین بود که وقتی می خواستم ادامه تحصیل بدهم تصمیم گرفتم تا در شناخت بیشتری پیدا کنم. پس رشته ای را دنبال کردم که فکر می کردم شناخت شناسی در آن جایگاه ویژه ای دارد. الان مدرک فوق لیسانسم رو هم گرفتم. هنوزم دانشگاه هستم! چرا چون می دانم که هنوز هیچ نمی دانم. خیلی از دوستان و همکلاسیهایم رفته اند سر کاری و چرخ زندگی می چرخانند اما من، با اینکه حدود 2 ماه از رد ویزام برای ادامه تحصیل در کشور اسپانیا و در دانشگاه بارسلون می گذرد، و با وجود اینکه به لطف انسانهایی که ادعای علمی بودن می کنند ولی ذره ای از ویژگی کار علمی چیزی نمی دانند  از کار بیکار شده ام، همچنان به همان چیزی که به آن اعتقاد داشته ام پایبندم. لذت دانستن، کشف کردن و یافتن دنیای جدید. اما فقط یک چیز! چرا نمی خواهم اینجا بمانم؟ چرا نمی توانم؟ می توانم اما نمی خواهم. وقتی که شایسته سالاری در این مملکت یعنی اینکه مدرک تبدیل به یک کاغذپاره بشه! یعنی که نخبه، یعنی که دانشمند انسانهایی هستند که بودن و یا نبودنشون فرقی نمی کنه. همیشه هم یک حرف در یادم هست: جایی نباش که بودنت با نبودنت فرقی نمیکنه. اینجا تو هرکی و با هر توانایی هستی باش! ولی باید چشمت را ببندی، هرچی که بهت گفتن ببینی و هر جا بردنت بروی. تو از خودت دوری ولی آنها به تو نزدیکند. اگر چیزی دیدی و حرفی زدی باید بدانی که آن مجموعه دیگر تحمل بودن تو را ندارد. پس:

کجای این شب تیره

بیاویزم غبای ژنده ی خود را