هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

از تهران تا لوون
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤  

آلان لوون هستم، توی دفتر خودم نیستم چون هنوز کلیدش رو نگرفتم ولی اسمم روی تابلوی روی در اتاق هک شده و میزم هم چیده شده، لپ تاپم هم سفارش داده شده و سیستم دسک اینستالیشن هم داره (که خودم قبلا توی ایران ندیده بودم و کلی سرش ندید بدید بازی در آوردم). توی دفتر دکتر جعفری روبروی دفتر پروفسور ولاین نشستیم و داریم گپ می زنیم. دو تا هم لیوان ظهر رفتیم خریدیم تا به خودمون حال داده باشیم و از مزایای آشپزخونه اینجا بتونیم بهرهمند بشیم.

چیزی که انتظارش رو در اول کار داشتم درست بود، یعنی نظم در کارها. واقعا لذت بخش هست که بدونی قدم بعدی کجا هستی و چه چیزی در انتظار توست. کل ثبت نام تا گرفتن اکانت توی سایت و داشتن ای میل دانشگاهی و صادر شدن کارت دانشجویی توی نیم ساعت انجام شد.

از دانشکده و امکاناتش بعدا میگم. انتظاری که آدم از یه محیط علمی می تونه داشته باشه و آنچه براش راحتی در کار رو بوجود میاره.

اما شهر لوون. شهر خیلی کوچیک هست. میتونی نیم ساعته از این رو شهر بری اونور شهر. توی خیابونا تا دلت بخواد پر هست از دانشجو. همین قضیه یه حس و حال خاصی به شهر داده. همه جا پر از جوونای شاد. تا الانش که خیلی بهم انرژی مثبت داده.

استادم هم در اولین برخورد خیلی گرم بود (البته سازش رو هم روی دوشش انداخته بود). یه کتاب از عکسای منطقه فلامان برام هدیه آورد و دو تایی رفتیم انستیتو روانشناسی رو دیدیم و اتاقم رو بهم نشون داد. بعدشم که رفتیم بار و تا 12 شب کلی از همه چیز حرف زدیم. آخرشم گفت که این چند هفته اول لازم نیست زیاد درگیر کار بشم و بهتره با محیط آشنا بشم و دنبال کارای اومدن الهام باشم.

چهار سالی اینجا هستم. دو روزه اول خیلی خوب بود. روزای امیدوار کننده دیگه ای رو هم نویدش رو بهم می داد.

درباره تهران و شب اومدن بعدن می نویسم. امیدوارم وقت بیشتری اینجا بتونم واسه هودار بزارم.

 

بابای تا بعد