هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

احترام
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧  

سلام

اوضاع همچنان خوبه، هرچند که یک کمی سرما خوردم (باد پائیزی رو با باد بهاری اشتباه گرفتم و تنم رو سپردم دستش اینجوری شد).

توی این چند وقت هیچ روزی دلم به اندازه امروز نمی خواست تهران باشم. امروز روز قدس هست، روزی که بلاخره خیلی از آدما رو مجبور میکنه که برای مقابله با ظلم نباید از جای دور شروع کرد. تپش قلب دارم، نمی دونم چی میشه فقط آرزوی قلبیم اینه که همه چیز به صورت آروم ولی پر انرژی پیش بره.

خاطره: دو شب پیش من و دکتر جعفری داشتیم در مورد این صحبت می کردیم که ایا انستیتو روانشناسی همیشه درش باز هست یا نه. ساعت یازده و نیم که میخواستیم بریم خونه دیدیم در اصلی ساختمان رو قفل کردن. حالا اتاقی هم که ما توش بودیم جایی هم واسه خوابیدن نداشت. بعد از کلی گشتن بلاخره یکی از مامورای امنیت ساختمون رو که داشت درها رو چک می کرد توی حیاط پشتی پیدا کردیم. می خواست تو حیاط سیگار بکشه که ما رسیدیم. بنده خدا از اونجا تا دم در همش می گفت من نمی دونستم شما تو ساختمون هستید، من وظیفم بوده که ساعت 11 قفل کنم، اگر بخواهید بیشتر بمونید می تونید کلید در اصلی رو از اتاق فلان بگیرید. من معذرت می خوام که شما رو پشت در گذاشتم. تا اتاقم توی مجتمع کامیلو تورس داشتم به این فکر می کردم که اگر الان این اتفاق ایران افتاده بود ما بودیم که باید هی منت اقای دربان و حراست رو بکشیم و در نهایت بهش تعهد بدیم که دیگه زیاد دنبال دانش نباشیم. یاد ماموران حراست دانشگاه بهشتی و دانشگاه گیلان به خیر. اگر باهاشون خوب بودی و سلام و علیک داشتی یه تریلی 18 چرخ رو هم می تونستی با خودت بیاری تو محوطه دانشگاه اما در غیر اینصورت با دوچرفه هم نمی تونستی بری تو.

تا قبل از اومدنم سعی کردم اکثر دوستان رو از نزدیک ببینم یا لااقل بهشون یه زنگی بزنم. متاسفانه برخی از دوستان رو نتونستم پیدا کنم و یا حضوری ازشون خداحافظی کنم، به هر صورت امیدوارم به حساب بی معرفتی نذارن چون وقتم بسیار فشرده شده بود. از تمام دوستایی هم که لطف کردن و شب آخر اومدن خونه و تا فرودگاهم همراهیمون کردن واقعا ممنونم.

به امید دیدار