هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

دلتنگی ها
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢  

پایت را از گیت بازرسی که بگذاری آن طرف خیلی چیزها برایت عوض می شوند. نه به خاطر اینکه دیگر داری وارد دنیای آزاد می شوی، نه. به خاطر اینکه تازه آن موقع هست که می فهمی داری جدا می شوی، دور می شوی و از این دور شدن گریزی نیست. میایی و از دیوار شیشه ای به بیرون نگاه می کنی. در یک سو ارابه ایست که بار تو را برای بردن از اینجا می خواهد به دوش بکشد و در سوی دیگر، در دورترها خانواده ات را می بینی که دارن با بی میلی سوار اتومبیل خودشان میشوند. تلفنی که همراهت نیست، توی کیفت را می گردی و یادت می افتد کارت تلفنت هنوز در آن جا مانده! زنگ می زنی به آنور شیشه ها. به آدمهایی که تا الان تمام زندگی تو بوده اند و از الان به بعد تو هستی و تو. اخرین خداحافظی را اعتبار کارت تلفنت به تو اجبار می کند. می روی و منتظر می شوی تا نوبت به پریدن برسد.

آرش که دیشب زنگ زد خیلی دلم هوای تهران رو کرد. هوای گشتن توی خیابونای تهران و سیگار دود کردن توی هوای دودی تهران. هوای اینکه وایسم سر ولنجک تا با هم تا انقلاب بریم. هوای اینکه برسم خونه و بابا رو ببینم که نشسته داره جدول سودوکو حل میکنه. هوای اینکه مامان رو روی صندلی پشت جا نمازش ببینم. هوای همه آدمهایی که دور و برم بودن. حتی هوای شلنگ دستشویی با دو تا شیر سرد و گرم (حتی شلنگشم نیست چه برسه به آب سرد و گرم). هوای آماده شدن برای عروسی آرش و شبنم، هوای رقص مردونه باباکرم! هوای تیکه انداختن به داماد سر رقص! هوای شب جمع شدن دور هم و قلیون چاق کردن... اما همه اش هوسی است که با بلند شدن از پای این کامپیوتر همه اش را فراموش می کنی.