هودار( نگه دارنده خوبی)!

چراغی اینجا روشن خواهم کرد، چراغی به کیفر تنهاییم.

آقای ایوبی رفت پیش همسرش
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩  

بعد از مستر ساعتی، اصلا فکر نمیکردم اینطوری دوباره بخوام اینجا بنویسم، اما امروز وبلاگ بهمن رو که دیدم خشکم زد....

بچه های راهنمایی علامه حلی پیرمردی رو به یاد میاورند که سختگیر و در عین حال مهربان بود، دل نازک بود، زود هم جوش می آورد، اما زود مهربانیش بر میگشت، اون موقع خیلی از بچه ها با این اخلاق جور نمی شدند، اما بعد از یک سال دیگه همه به اون عادت کرده بودند. موقع خواندن انشا که می شد، تنها زمانی بود که هر کس دوست داشت زودتر بره و کارش رو بخونه، برای ما بچه سال اولی ها اقای ایوبی یه معلم دیگه بود. یادمه همیشه دوست داشتیم باهاش دست بدیم، از بس ما رو مردونه تحویل می گرفت، بعدشم بوی عطری که می زد تا یک ساعت به دست آدم می موند. یکی از خوش تیپ ترین معلمهامون بود.

آقای ایوبی

یادمه سال دوم راهنمایی بودیم که دیدیم یک چند وقتی اقای ایوبی مثل همیشه نیست، نمی فهمیدیم چرا، ولی می فهمیدیم که سرحال نیست. یک روز زنگ تفریح دیدم که با عجله از مدرسه رفت بیرون. هفته دیگه توی مسجد نزدیک مدرسه دیدیم که اقای ایوبی قدش خم شده، لباس سیاه پوشیده، و از همه مهمتر اینکه عصا گرفته بود دستش.... همسرش براش همه زندگیش بود.... از بعد از اون روز اقای ایوبی اقای ایوبی سابق نبود، یادم هست یک بار برای درس انشا داستانی درباره معلمی نوشتم که به همراه همسرش به روستایی سرد تبعید شده بود و بعد از مرگ همسرش دیگه اون معلم قدیمی نبود ... نمی دونم چی شد اون زمان این داستان رو نوشتم، فقط یادمه بهم نمره نداد.... چشماش پراشک شده بود... قشنگ یادمه... نمره نداد بهم، هفته بعد اخر کلاس بهم گفت وایسم کارم داره، ترسیده بودم... رقتی بچه ها رفتند، دست کرد توی کیفش کتاب سو و شون سیمین رو در آورد، گفت اون هفته نمرت رو ندادم، این نمره اون انشات هست... هر وقت این کتاب رو خوندی یاد اون معلمی می افتی که بعد از رفتن همسرش دیگه نمی تونه درس بده.... سال بعد آقای ایوبی دیگه مدرسه ما نیومد، دبیرستان که رفتم پیگیر کتاباش شدم، چند بار بعد از اون سالها دیدمش، چند بار ازش داستانهای جدید خوندم که داستان همون مرد نویسنده رو بازگو می کردند که همسرش رفته و اون هم منتظره تا نوبتش بشه بره پیشش....

رمان نویس پیر داستان ما...

باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد

چرا که اگر به گاه آمده باشی

دربان به انتظار توست

و اگر ناگاه

به در کوفتنت را پاسخی نمی آید

اقای ایوبی عزیز بلاخره در برای تو هم باز شد... این دفعه نوبت تو بود... می دانم که همسر از دست داده ات را دوباره یافته ای... خوشحالی... ولی بغض گلوی مرا ول نمی کند...