خودتون قضاوت کنید

نمیدونم چرا باید الان بنویسم، خیلی خیلی کار دارم، باید روی یه سری داده کار کنم تا به فردا برسونمشون. این لینک رو نمی دونم کدوم رفیقی برام فرستاده بود. نگاهش که کردم نتونستم ننویسم. یادم نمیره... از بچگی (منظورم دوران دبیرستان هست) وقتی روی سنگفرش جلوی دانشکده علوم دانشگاه تهران میرفتم احساس خاصی داشتم. همش فکر می کردم چه انسانهای بزرگی اینجا درس خوانده یا درس داده اند. برام یه جورایی مقدس بود. سعی می کردم آروم قدم بردارم که به اون سنگا برنخوره. چون وزن آدمهایی رو تحمل کرده اند که ایران به اونا افتخار می کنه. حالا، اون چمن، اون سنگ فرش، کتابخانه مرکزی... همه و همه جایی شده برای شکم پرکردن و پز دادن یه عده ادمی که ... بهتره من دربارشون چیزی نگم. فقط دلم برای دانشگاه می سوزه، برای دانشجوی واقعی می سوزه. دلم برای همه ادمهایی مثل خودم می سوزه که هنوز داریم تلاش می کنیم ولی.... دلم می سوزه برای شهروز، دلم میسوزه برای همه دانشجوهایی که جونشون رو توی دانشگاه و برای دانشگاه گذاشتن.

/ 2 نظر / 11 بازدید
مهـــــــــران

سلام در مدتي که از وبلاگت بازديد کردم مطمئنم وقتم رو تلف نکردم. ولي اگر خواستي وقتت رو تلف کني به وبلاگ من يه سر بزن. خوشت اومد تبادل لينک کنيم! تو نظرسنجی هم شرکت فرمائیدکلی حال دادید مهران "کهنه درخت"

سحر

صبح گاهان با خیالت با دلی پراز رمز و راز با نسیم خوشبوی جانت در بستری که بوی ترا دارد نفسی که عطر ترا دارد آغاز میکنم بودنم را گل یاس نگاهت در جانم خانه کرده رنگ چشمان تو رنگ آسمانم شده عطر جانم بوی گلهای تن ترا دارد حرف اولم، حرف آخرم تویی صدایم صدای توست خانه ام ترا فریاد میکند چشمانم ترا جستجو میکند دستانم ترا می کاود نگاهم به در مانده گریه ام رود خانه نامت شده خنده ام ترا صدا میزند من در وادی تنهاییم ترا می خواهم آیا یاد داری مرا آنزمان که دل را بتو باختم آنزمان که ایمانم را در گرو چشمانت گذاشتم سلام روزت بخير باشه....عالي...حرف نداره..وبلاگ زیباتون می گم خیلی خوشحالم که گذرم به وبلاگ قشنگت افتاد...دوست داشتی به کلبه جدید منم سربزن تازگی ها اسباب کشی کردم..[نیشخند]به هرصورت قدوم شما مهمان عزیز به روی جفت چشمان ماست درضمن تا یادم نرفته بگم در وبلاگم سریال جومونگ(جلوتر از تلویزیون) و یوزارسیف( نسخه آمریکایی) هم گذاشتم..روزت قشنگ و دلفریب مهربان[بغل][گل][گل][